حرمت سکوت
ای كاش فریاد آنقدر بی صدا بود كه حرمت سكوت را نمی شكست
هدف طلايي
ای كاش فریاد آنقدر بی صدا بود كه حرمت سكوت را نمی شكست
شبی مست رفتم اندر ویرانه ای
ناگهان چشمم بیافتاد اندر خانه ای نرم نرمک پیش رفتم
در کنار پنجره تا که دیدم صحنه ی دیوانه ای
پیرمردی کور و فلج درگوشه ای
مادری مات و پریشان همچنان پروانه ای
پسرک از سوز سرما میزند دندان به هم
دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای
پس از ان سوگند خوردم مست نروم بر در خانه ای
تا که بینم دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای
--اولين روز که چشمامو وا کردم ديدم يکي کنارم نشسته
داشت به چشمام نگاه ميکرد بهش گفتم تو کي هستي؟
گفت: من پيشت ميمونم ولي بهت نميگم کي هستم
گفتم : تا هميشه پيشم ميموني
گفت : آره
گفتم : باهام بازي ميکني؟
گفت : نه
گفتم : واسه چي؟
گفت : من فقط پيشت ميمونم ولي کاري واست نميکنم
من هم گريه کردم اومد اشکامو پاک کرد
گفت : هنوز گريه نکن
گفتم : واسه چي؟
گفت : هنوز وقتش نرسيده
من هم بيشتر گريه کردم
مامانم اومد منو بغل کرد
اون گفت : ميدوي اين کيه ؟
گفتم : نه
گفت : اين مادرته
گفتم : مادر چيه؟
گفت : مادر دلسوز ترين فرد دنياست خيلي هم دوست داشتنيه
گفتم : باهام بازي ميکنه؟
گفت : آره
گفتم : من مادر رو بيشتر دوست دارم تا تو
گفت : ولي...
گفتم : ولي چي؟
گفت : اون تو رو تنها ميزاره
گفتم : نه اون منو دوس داره تنهام نميزاره
گفت : تنهات ميزاره
منم دوباره گريه کردم ديدم يکي اومد دست رو سرم کشيد
اون گفت : اين رو ميشناسي؟
گفتم : نه
گفت : اين پدرته
گفتم : پدر
گفت : آره
گفتم : اين کيه ؟
گفت : اين مهربان ترين فرد دنياست خيلي هم دوستت داره
گفتم : باهام بازي ميکنه؟
گفت : اره ولي آخر تنهات ميزاره
گفتم : تو دروغ ميگي اون منو دوست داره
ديدم يکي اومد بالاي سرم دستامو گرفت و يه بوس به دستام داد
گفت : ميدوني اين کيه؟
گفتم : نه
گفت : اين خواهرته
گفتم : خواهر
گفت : آره خواهر هم راز هم درد هم بازي
گفتم : اين پيشم ميمونه
گفت : نه اين هم تنهات ميزاره
گفتم : آخه چرا ؟اون که منو دوست داره
گفت : همه دوستت دارن اما فقط من پيشت ميمونم و تنهات نمي زارم
گفتم : نه
وبعد ديدم يکي اومد بغلم کرد و باهام بازي کرد
گفت : ميدوني اين کيه ؟
گفتم : اين همونيه که منو تنها نمي زاره
گفت :نه اون هم و رو تنها ميزاره
گفتم : نه نه نه
گفت : اون برادرته دوست داره هر چي ميخواي واس مياره ولي بهش دل نبند
گفتم : چرا؟
گفت : تنهات ميزار
بعد روزها گذشت سال ها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم هاي ديگري آشنا شدم
ولي اون همش مي گفت اونها تو رو تنها ميزارن
تا روزي که....
داشتم قدم ميزدم ديدم يکي داره نگام ميکنه اول بهش توجه نکردم و رفتم
روز بعد وقتي از اونجا گذشتم ديدم دوباره اونجا ايستاده و به من خيره شده من هم اهميتي بهش ندادم و سريع از اونجا گذشتم
روزها گذشت و اون همين جور به من خيره ميشد
وقتي اون رو ميديدم داشت بهم لبخند ميزد هميشه يک شاخه گل سرخ توي دستاش بود يک روز که داشتم از اونجا گذر ميکردم ديدم يکي اومد جلوم ايستاد و شاخه گلي به طرف من گرفت وقت نگاش کردم ديدم خودشه هموني که هميشه منتظرم بود به چشماش نگاه کردم خودشو اورد جلو تر بهم گفت دوستت دارم ....
ديدم يکي بهم گفت : تنهات ميزاره
آره خودش بود اوني که هميشه باهام بود و می گفت تنهام نميزاره
گفتم : اون که دوستم داره
گفت : اين دليل موندن نيست
من هم اون گل رو از اون گرفتم
هر روز منتظرم به درختي تکيه ميکرد و با يک گل سرخ
کم کم معني عشق رو فهميدم آره اون عاشق من شده بود
اما من از جدايي ميترسيدم خيلي....
روزي رسيد که ديدم کنار درخت کسي نيست ديدم يک نامه با يک گل سرخ کنار درخت بود
وقتي نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاتريني
به خيابون نگاهي کردم ديدم خودش بود اما دستاش توي دستاي يکي ديگه....
توي همون لحظه ديدم يک دست روي شونه هام گذاشت
گفت : ديدي گفتم باتو نميمونه
من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامي گريه کردم
گفتم : تو که تنهام نگذاشتي
گفت : آره من تنها کسي هستم که کسي رو تنها نميزارم
گفتم : تو کي هستي؟
گفت : غم
گفتم : غم
گفت : آره اوني که با همه ميمونه هيچ کسی رو توي تنهايي تنها نميزاره
اشکامو پاک کردم و رفتم جايي که ديگه کسي منو پيدا نکنه
اما تنها کسي که منو تنها نگذاشت غم بود .....
کاندرين درياي مست زندگي
کشتي اميد من بر گل نشست
آه اي ياران به فريادم رسيد
ورنه مرگ امشب به فريادم رسد
ترسم آن شيرين تر از جانم ز راه
چون بدام مرگ افتادم، رسد
ناگاه در ظلمت افسرده و راکد شبی از این شبهای پیوسته ، آشوبی ،لرزه ای و تپشی که همه چیز را بر میشورد و همه خوابها را بر می آشوبد و نیمه سقفها را فرو می ریزد.
انقلابی در عمق جانها و جوششی در قلب و وجدانهای رام و آرام درد و رنج و حیات و حرکت و وحشت و تلاش و درگیری و جهد و جهاد و عشق و عصیان و ویرانگری و آرمان و تعهد ، ایمان و ایثار !
نشانه هایی ازیک تولد بزرگ ؛ شبی آبستن یک مسیح .
اسارتی زاینده یک نجات ؛ همه جا ناگهان «حیات و حرکت» ، آغاز یک زندگی دیگر.
پیداست که فرشتگان خدا همراه آن «روح» در این شب به زمین فرود آمده اند...
این شب قدر است ؛ شب سرنوشت ، شب ارزش ، شب یک تقدیر انسان نو .
این شب از هزار ماه برتر است .
«دکتر علی شریعتی»
پنج وارونه چه معنا دارد؟
خواهر كوچكم از من پرسید
پنج وارونه چه معنا دارد؟
من به او خندیدم
كمی آزرده و حیرتزده گفت
روی دیوار و درختان دیدم
باز هم خندیدم
گفت دیروز خودم دیدم
مهران پسر همسایه
پنج وارونه به مینو می داد
آن قدر خنده برم داشت كه طفلك ترسید
بغلش كردم و بوسیدم و با خود گفتم
بعدها وقتی ، بارش بی وقفه درد
سقف كوتاه دلت را خم كرد
بی گمان می فهمی
پنج وارونه چه معنا دارد؟
راستی ، پنج وارونه چه معنا دارد؟؟؟؟
دنیارا نگه دارید
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم
ای آزادی، تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می ورزم، بی تو زندگی دشواراست،
بی تو من هم نیستم ؛ هستم ، اما من نیستم ؛
یک موجودی خواهم بود توخالی ، پوک ، سرگردان ، بی امید ، سرد ، تلخ ، بیزار ، بدبین ، کینه دار ، عقده دار ، بیتاب ، بی روح ، بی دل ، بی روشنی ، بی شیرینی ، بی انتظار ، بیهوده ، منی بی تو یعنی هیچ!
ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم. ای آزادی، چه زندان ها برایت کشیده ام !
و چه زندان ها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد. اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است، مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید. من هرچه کنند، جز در همن هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد.
اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می کنی؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟ ...
« دکتر علی شریعتی »
الهی در شب فقرم بسوزان
ولی محتاج نامردان مگردان
عطا کن دست بخشش همتم را
خجل از روی محتاجان مگردان
الهی کیفرم را میپذیرم
که از تو ذات خود را پس بگیرم
کمک کن تا که با ناحق نسازم
برای عشق و آزادی بمیرم
نیمه شب آواره و بي حس و حال در سرم سوداي جامي بي زوال
پرسه اي آغاز كردم در خيال دل به ياد آورد ايام وصال
از جدايي يك دو روزی مي گذشت يك دو روز از عمر رفت و برنگشت
دل به ياد آورد اول بار را خاطرات اولين ديدار را
آن نظر بازي و آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازي مبهم و سر بسته بود چون من از تكرار، او هم خسته بود
آمد و هم آشيان شد با من او هم نشين و همزبان شد با من او
خسته جان بودم كه جان شد با من او ناتون بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگي اينچنين آغاز شد دلبستگي
***
واي از آن شب زنده داري تا سحر واي از آن عمري كه با او شد به سر
مست او بودم ز دنيا بي خبر دم به دم اين عشق مي شد بيشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد گفت و گوها بين ما آغاز شد
گفتمش در عشق پابرجاست دل گر گشايي چشم دل زيباست دل
گر تو زورق بان شوي درياست دل بي تو چون شام بي فرداست دل
دل ز عشق روي تو حيران شده در پي عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست مي دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تويي مخمور، خمارم بدان
با تو شادي مي شود غمهاي من با تو زيبا مي شود فرداي من
گفتمش عشقت به دل افزون شده دل به جادوي دلت افسون شده
جز تو هر ياري به دل مدفون شده عالم از زيباييت مجنون شده
***
بر لبم بگذاشت لب يعني خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود بهر كس جز او در اين دل جا نبود
ديده جز بر روي او بينا نبود همچو عشقم هيچ گل زيبا نبود
خوبي او شهره آفاق بود در نجابت در نكويي طاق بود
روزگار...
روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختي ما را نداشت
پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت بي گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر اين قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
آن كبوتر عاقبت از بند رست رفت با دلدار ديگر عهد بست
بخت بد بين وصل او قسمت نشد اين گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به اين قيمت نشد..
نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها
ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم
زن عشق می كارد و كینه درو می كند.
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر.
می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی.
برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمان بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی.
در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ... .
او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی.
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی.
او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد.
او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی.
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر.
و هر روز او متولد می شود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و می میرد.
و قرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند.
و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد، و این رنج است.
«دکتر علی شریعتی»
حس غریبی ست دوست داشتن
وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن .....
وقتی میدانیم کسی با جان ودل دوستمان دارد
ونفس ها وصدا ونگاهمان در روح وجانش ریشه دوانده
به بازی اش میگیریم .....
هر چه او عاشق تر ما سرخوش تر !
هر چه او دل نازک تر ما بی رحم تر!....
تقصیر از ما نیست ...
تمامی قصه های عاشقانه
این گونه به گوشمان خوانده شده اند !!!
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی
آره بازم منم همون بهونه همیشگی
فدایه مهربونیات چه میکنی با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت
ابرا همه پیشه منن اینجا هوا پر از غمه
از غصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه
دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون
فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون
فدای تو نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم
حقیقت و واست بگم به آخر خط رسیدم
رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی
به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته ؟
یه قلب تنها و کبود هلاک یک نگاهته ؟
من میدونم همین روزا عشق من از یادت میره
بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت می میره
روزات بلنده یا کوتاه دوست شدی اونجا با کسی؟
بیشتر از این منو نذار تو غصه و دلواپسی
یه وقت منو گم نکنی تو دود این شهر غریب
یه سرزمین غربته با صدتا نیرنگ و فریب
فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه
غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه
چادر شب لطیفت تو از روت شبا پس نزنی
تنگ بلور آب تو یه وقت نا غافل نشکنی
اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون
منم تو رو سپردمت دست خداي مهربون . .
حس زیبای لبالب شدنت را دارم
آدرس گم شدن پیرهنت را دارم
لحظه رد شدن از کوچه حواست باشد
چون کروکی تمام بدنت را دارم
---------------------------------------------
ای تماشایی ترین مخلوق خاکی در زمین
آسمانی می شوم وقتی نگاهم می کنی
------------------------------------------------
ما ز فیض عاشق افتادگی اموختیم
گر چه از داغ محبت چون شقایق سوختیم
---------------------------------------------------
در قمار زندگی عاقبت ما باختیم
بسکه تک خال محبت بر رفیق انداختیم
-----------------------------------------------
ز غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد
عجب از محبت من که در او اثر ندارد
غلط است که گویند دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد
-------------------------------------------------------
گر نیست مرافیض به تشریف حریمت
بگذار در سایه دیوار تو باشم
-------------------------------------------------
ای عشق ببین خانه خرابم کردی
اینگونه حباب روی آبم کردی
اینگونه تمام هستی ام را بردی
سردار کشیده بر طنابم کردی
روزی سرم از اینه ها برتر بود
اینگونه محتاج به شرابم کردی
-------------------------------------------------
برگ زردی هستم در بهار
سوختم در اتش این انتظار
زندگی را دوست میدارم ولی
خسته ام از دردهای بیشمار
در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه
به امروزت مشو غره که از فردا نهی اگاه
بی کمالی های انسان از سخن پیدا شود
پسته ی بی مغز چو لب وا کند رسوا شود
*************************************
من جلوه شباب ندیده ام به چشم خود
از دیگران حدیث جوانی شنیده ام
*************************************
عشق چو اید برد عقل و دل فرزانه را
دزد دانا می کشد اول چراغ خانه را
انچه ما کردیم با خود هیچ نا بینا نکرد
در میان خانه گم کردیم صاحب خانه را
دنيارا نگه داريد
مي خواستم زندگي کنم ، راهم را بستند
ستايش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گريستم ، گفتند بهانه است
خنديدم ، گفتند ديوانه است
دنيا را نگه داريد ، مي خواهم پياده شوم !
آتش و دريا
من با عشق آشنا شدم
و چه کسي اين چنين آشنا شده است ؟
هنگامي دستم را دراز کردم
که دستي نبود.
هنگامي لب به زمزمه گشودم ،
که مخاطبي نداشتم.
و هنگامي تشنه ي آتش شدم ،
که در برابرم دريا بود و دريا و دريا.....!
دکتر شریعتی
با لاله که گفت...
از ديده به جاي اشک خون مي آيد
دل خون شده ، از ديده برون مي آيد
دل خون شد از اين غصّه که از قصّه عشق
مي ديد که آهنگ جنون مي آيد
مي رفت و دو چشم انتظارم بر راه
کان عمر که رفته ، باز چون مي آيد؟
با لاله که گفت حال ما را که چنين
دل سوخته و غرقه به خون مي آيد
کوتاه کن اين قصه ي جان سوز اي شمع
کز صحبت تو ، بوي جنون مي آيد
پروردگارم ،مهربان من
از دوزخ اين بهشت، رهايي ام بخش!
در اينجا هر درختي مرا قامت دشنامي است
و هر زمزمه اي بانگ عزايي
و هر چشم اندازي سکوت گنگ و بي حاصلي ...
در هراس دم مي زنم
در بي قراري زندگي مي کنم
و بهشت تو براي من بيهودگي رنگيني است
من در اين بهشت ،
همچون تو در انبوه آفريده هاي رنگارنگت تنهايم.
"تو قلب بيگانه را مي شناسي ، که خود در سرزمين وجود بيگانه بودي"
"کسي را برايم بيافرين تا در او بيارامم"
دردم ، درد "بي کسي" بود
اتوبيوگرافي !
در باغ « بي برگي » زادم
و در ثروت « فقر » غني گشتم.
و از چشمه « ايمان » سيراب شدم.
و در هواي « دوست داشتن » دم زدم.
و در آرزوي « آزادي » سر بر داشتم.
و در بالاي « غرور » قامت کشيدم.
و از « دانش » طعامم دادند.
و از « شعر » شرابم نوشاندند.
و از « مهر » نوازشم کردند.
و « حقيقت » دينم شد و راه رفتنم.
و « خير » حياتم شد و کار ماندنم.
و « زيبايي » عشقم شد و بهانه زيستنم.
خدايا !
به من زيستني عطا کن که در لحظه مرگ
بر بي ثمري لحظه اي که براي زيستن گذشته است حسرت نخورم
و مردني عطا کن که بر بيهودگي اش سوگوار نباشم
بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم
اما آنچنان که تو دوست داري
چگونه زيستن را تو به من بياموز
چگونه مردن را من خود خواهم آموخت